سيد محمد باقر برقعى

258

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

چو شراب تازه خم‌نشين ، تو به كنج و حاشيه گم نشين * كه اجل خمار اگر رسد ، نرسى دگر به كهن شدن ز فتادگى سحرى بيا ، نگهى فكن تو به زير پا * بنگر به غنچهء تازه‌اى كه نشسته در بر اين چمن ز زلال اشك و سبوى مى به چه ناله‌ها ز فراق وى * چه پياله‌هاى سحرگهى كه فشانده‌ام همه برد من بنشسته خسته به اوج غم ، چو حباب زادهء موج غم * چه بسا كه آهى اگر كشم ، برود ز تن همه جان من چه كنم ز مستى نوگلان و ز زشتخوئى ديگران * زده بوسه‌ها ز سبكسرى به دهان خس لب نسترن چو كليد خانهء آرزو نرسد ، به دست ز هيچ رو * شب و جام و « دولت » و يار او شد زين سبب همه هم سخن